سفر نامه ی عادلی

یادداشت روزانه

از قم رفتیم تهران نمیدونم چرا نمی تونم اسم تهران رفتن رو سفر بذارم . وقتی اسم سفر میاد اولین چیزی که به ذهن می رسه شادی و راحتی روحه که حتی فکر تهران هم با اینا در تضاده . مستقیم رفتیم زنجان جمعه بود  به جایی نرسیدیم اما برام یه نکته ی جالب برام داشت ۱۲ تا روزنامه ی محلی داشتن اون هم سیاسی که این اصلا با شیراز قابل مقایسه نیست از کنار تبریز فقط رد شدیم و رفتیم ارومیه شب اونجا موندیم اینم از اجایب بود که توی زم حریر مهر یه شب توی یه پارک کنار یه رود خونه تو ارومیه خوابیدیم . اینم به خاطر گرون بودن مسافر خونه های افتضاح اونجا بود فردا تا ظهر اونجا موندیم و یه حموم تاریخی و دزدکی توی یه خوابگاه دانشجویی رفتیم . از ارومیه که بیرون اومدیم وارد جاده ای شدیم که از دره ی قاسملو میگذشت به جرات می گم طبیعت و باغ های سیبش از بکر ترین و زیبا ترین جاهای ایرانه    بافت قومیتی هم از اینجا به بعد عوض می شد .از اینجا اذریا دیگه نبودن و همه کرد بودن شاید مهاباد یه جورایی واسه خودش استان حساب می شه شهریتش قابل مقایسه با هیچ کدوم از شهرای غرب نیست . شب رو اونجا موندیم هوای خوبی بود . پارک های قشنگی هم داشت . انصافا غذا هاش هم در عین سادگی خوشمزه بود. از تاناکورا فقط اسمشو شنیده بودم اینجا رفتیم و دیدیم خدا میدونه از جورجنس اونجا ریخته بود از جوراب تا پالتو از این بازار شام ۵ـ۶تا شامپو نسیب ما شد که به لعنت خدا هم نمیارزید . از مهاباد هم اومدیم بیرون و یه رست رفتیم بام ایران و وسط سرما وسط راه یه جا واستادیم بستنی خوردیم تو هوای زیر ۰ بالاخره رسیدیم و رفتیم خونه ی آرش کلاهی کمتر آدمی رو به این با معرفتی و مهمون نوازی دیده بودم سنگ تموم گذاشت همون شب م رو برد یه جیگرکی معروف و حسابی خجالتمون داد اگه به ارومیه بگن شهر غذا بیخود نگفتن خوشمزه ترین غذاها رو اونجا خوردم کباب ها و خوراکای گوشتیش حرف نداشت عسل و خامشم که تو دنیا معروفه ۲ نکته ی جالب هم داشت یکی وجود دوغ در هر جایی که یه چیز خوردنی وجود داشت (مثلا توی حلوا فروشی)و یکی دیگه قیمت ارزون غذاهاش . یه شبم رفتیم آب گرم سر عین یه جورایی آرامش عجیبی ازش گرفتیم اما وقتی اومدم خونه یه اتفاقی واسم افتاد که از دماغم خوشیا رو در اوردو تا آخر سفرم رو تحت تاثیر قرار داد . از اردبیل اومدیم بیرون و راه افتادیم به سمت شمال . گفتن از سفر شمال واسه همه کلیشست اما میگم گردنهی زیبای حیران رو در حالی رد کردیم که یک متریمونم نمیدیدیم  تا اینکه رسیدیم استارا من و محمد رفتیم کافی نت واسه انخاب واحد من و رضا و قاسمم رفتن بازار بعدشم راه افتادیم به سمت انزلی شب موندیم انزلی و مشکل من داشت حاد تر میشد  صبح یه سر رفتیم کنار ساحل  بعدشم رفتیم خونه ی یکی از دوستای محمد و زیتون خریدیم که تا الان مزش زیر زبونمه از انزلی رفتیم طرف رامسر ناهار رو لاهیجان خوردیم و همچنان مشکل من داشت بدتر می شد شبم چالوس موندیم فرداش رفتیم تله کابین و یه ضرب زدیم به چاک جاده تا بیایم شیراز البته ماکه عجله ای ندشتیم یکی از دوستان می خواست زود برسه  واسه همینم ناهار رو ساعت ۵ خوردیم و دوباره زدیم به راه اروم اروم خابم برد و هر از گاهی از سر عت زیاد چرتم پاره میشد تا اینکه یه چیزی شد که خواب کوفتم شد به خاطر سرعت زیاد و سوراخ بودن لاستیک از اول سفر (سوراخ ریزی بود) لاستیک عقب ترکید و فقط شانس آوردیم که الان اینجاییم  در کمال شجاعت میگم داشتم خودمو خیس میکردم البته نکردما باز اومدیم شهرضا ساعت ۳ یه ساندویچ خوردیم صبح شیراز بودیم

وقتی خوب به این سفر نامه نگاه کردم یاد اومد اولین سفرنامه ای که تو عمرم خوندم . قلقلی که مرغشو دزدیدن و تموم ایران دنبال دزده دوید تا آخرم گرفتش سفر ما هم عین قلقلی عجله ای  بود با این تفاوت که مرغمون رو ندزدیده بودن

نوشته شده در سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 1:51 توسط عادل حق بین جهرمی| |


Design By : Night Skin